تبلیغات
پرسه های خیال - روروك


پرسه های خیال

نعره هیچ شیری خانه چوبی را خراب نمیکند،من از سکوت موریانه ها میترسم...!

خوابِ  باران ، خواب ِ دریا دیده ام

خوابِ طوفان ، خواب ِصحرا دیده ام

 

خواب دیدم سیل با من می دود

جاده با من ، ریل با من می دود

خواب دیدم مه اسیر  چاه شد

زندگی آیینه دارِ آه  شد

خواب دیدم ، باد  در رقص آمده

یک جهان فریاد  در رقص آمده

خواب دیدم  ،‌نی تبسم زا شده

شبنمی شوریده ،  و دریا شده

برسرانگشتان من گل رسته است

روی قالی نقش بلبل رسته است

خواب دیدم  ، یاس هایم یاس شد

چشم هایم چشمه ی احساس شد

خواب دیدم ، نوحه می خواند دلم

قایقی از موج می راند دلم

خواب دیدم ، باغ رویائی شده

هرچه در خشکی است دریائی شده

خواب دیدم ، شعله جنگلبان شده

جمله ی ذرات  عالم ، جان شده

خواب دیدم ،خواب ِ پرواز حباب

خواب من پربود از آوازحباب

خواب دیدم ، دخترم حوری شده

رنگ چشم سبزش ، انگوری شده

خواب دیدم ، دخترم را روروک

می برد تا سرزمین شاپرک

خواب دیدم همره پروانه ها

می نشینم روی بام شانه ها

خواب دیدم ، نی لبک باریده است

روی زخم من نمک باریده است

خواب دیدم ، مشت دنیا  وا  شده

یک مترسک حاکم دنیا شده

خواب دیدم ، ساعتم خوابیده است

چشم هایم خواب باران دیده است

خواب دیدم  ، چشم هایم گم شده است

عینکم بازیچه مردم شده است

خواب دیدم ،شمع را پروانه سوخت

لیلی آمد سرمجنون را فروخت

خواب دیدم ،سنگ شد پیشانی ام

با  ریا  همرنگ شد  پیشانی ام

خواب دیدم ، آرزو کولی شده

بخت نا موزون من  ،خولی شده

خواب دیدم ، اسب چوبی راه رفت

دفتر شعرم درون چاه رفت

خواب دیدم ، بخت من خوابیده است

ناکسی آیینه را دزدیده است

خواب دیدم ، برگ شبنم می خورد

چشم های همسرم غم می خورد

خواب دیدم تیر برقی دار شد

سیم برق از جا جهید و مار شد

مار برق ا نگشت حسم را گزید

جان من در کام ناکامی خزید

خواب دیدم مرگ ، آدم می خورد

آفتاب تشنه  ،شبنم می خورد

خواب دیدم مهربانی کینه شد

دست هایم کشتزار پینه شد

عشق آمد قلب ما را  دار زد

نفس بر پاهای من مسمار زد

دست طوفان دفترم را پاره کرد

کینه  ،چشمانِ مرا  خمپاره کرد

خواب دیدم ، مرمرین شد پیکرم

دست شیطان زد شهابی برسرم

غرش شیری مرا  از  هوش برد

باد ، تابوت مرا  بر دوش برد

خواب دیدم شیهه می بارد زِ  ابر

گوسفندی می دود  دنبال ببر

شانه با آیینه خلوت کرده است

عقل را مجنون ملامت کرده است

خواب دیدم مارکی فواره شد

پرده گوش شهامت پاره شد

رخش ، وقت راه رفتن چوب شد

زاهدی مِی  خورد  و شهرآشوب شد

نرخ عصیان رفت تا  آغوش عرش

دکتری شد تاجر  بازار فرش

نی لبک در  دست چوپان خواب رفت

گریه کردم چشم هایم آب رفت

قلب من با  کاروانی کوچ کرد

ای دریغا  كه  جوانی  کوچ  کرد

خواب دیدم کودکی شد فیلسوف

بر تن خود کرد صدها فیل صوف

خواب دیدم جاده ای شد اژدها

پیرمرد ساده ای شد ناخدا

کشتی مهتاب توی گل نشست

موشک غم در  درون دل نشست

خواب دیدم آسیابی سکته کرد

زخم خورد عکسی  و  قابی سکته کرد

عشق را فرزانه مردی ،سر برید

تاجری با پول  ،عالم را خرید

آه با  زنگارها  همکار شد

صنعت آمد  کارگر بیکار شد

 


نوشته شده در یکشنبه 8 فروردین 1389 | ساعت 10:27 قبل از ظهر | توسط وحید سكوت |نظرات |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست