تبلیغات
پرسه های خیال - وحشی بافقی


پرسه های خیال

نعره هیچ شیری خانه چوبی را خراب نمیکند،من از سکوت موریانه ها میترسم...!

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را 

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من ، این همه بی باک نمی باید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر ، به گلگشته گلستان باشی

هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جُور برای تو کشد

شب به کاشانة اغیار نمی باید بود ... غیر را ، شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار‍ِ اغیارِ دل آزار نمی باید بود

تشنة خونِ منِ زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کُشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزارِ من زار نکرد

گر زآزردن من هست غرض مُردن من ... مُردم و آزار مَکش از پی آزردن من

جان من سنگ دلی ، دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پُر گَرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غمِ ، عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم ، چارة من چیست چه تدبیر کنم

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است

جان من ، همچو تو غارتگر جان بسیار است ... تُرکِ زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمندة یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات

گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات

بشنو و پند مکن قصد دل آزردة خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو ، منِ تیره سرانجام روم ... نبُوَد زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی اِزهار ، چه می پرهیزی

کِه تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن

درد من کُشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوختة داغ جفا می داند

مسکنم ، ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند

چارة من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیدة تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو بقدر، از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مُکدّر باشم

میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو از تو کِشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش ، تحمل تا کی

سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم

اله اله زِ که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ِز که آموخته ایی

این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خُرّم و من درد و الم می بینم

لطفِ بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خورده بر حرف درشت منِ آزرده مگیر ... حرفِ آزرده دُرُشتانه بُود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو من ، قطعِ لطف و عنایت نکنم

پیش مَردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصة درد تو روایت نکنم

دیگر این قصة بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهرة هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی بنگاهی ، سهل است ... سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است


نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد 1389 | ساعت 05:07 بعد از ظهر | توسط وحید سكوت |حرف دل تو ... |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست